آخرین منجی هستی (منتظران ظهور)

برای سلامتی و تعجیل در فرج سرور و مولایمان امام مهدی (عج) صلوات.

آخرین منجی هستی (منتظران ظهور)

برای سلامتی و تعجیل در فرج سرور و مولایمان امام مهدی (عج) صلوات.

آخرین منجی هستی (منتظران ظهور)

بسم الله الرحمن الرحیم
وبی که مشاهده می کنبد مجموع پرسش و پاسخ هایی است که امکان دارد برای یک فرد پیش بیاید. سوالاتی که ممکن است در حوزه دینی یا خارج از آن باشد. امید آن را داریم که توانسته باشیم قدمی هرچند کوچک و ناچیز در اشاعه اسلام برداشته باشیم. و در نهایت توانسته باشیم مقدرات ظهور آخرین منجی بشریت حضرت امام مهدی (عج) را فراهم کنیم. به امید ظهور مولا و سرورمان حضرت حجت بن الحسن (عجل الله تعالی فرجه الشریف) که صد البته نزدیک است

پربیننده ترین مطالب
نویسندگان

قلندر یعنی چه؟

پنجشنبه, ۲۸ آبان ۱۳۹۴، ۱۲:۲۶ ب.ظ

پرسش:

قلندر یعنی چه؟

پاسخ:

در خصوص این کلمه باید گفت که ریشه و اشتقاق این لفظ معلوم نیست و دربارة آن از سوی لغت شناسان احتمالات متعددی مطرح شده که ذیلاً به برخی از آنها اشاره می کنیم:
1. اولین احتمال از نویسندة کتاب تاج العروس است او در این خصوص آورده است که «قلندر بر وزن سمندر، لقب جماعتی از قدماء بزرگان عجم است و معنایش را نمی دانم.»(1)
2. دومین احتمال این است که این لفظ (قلندر) معرب یا مبدل کلمة کلندر (= کلندره) به معنای چوب گنده و ناتراشیده یا مردم ناهموار و ناتراشیده است.(2)
3. احتمال سوم از سوی شخصی به نام ایوانف مطرح شده است او می گوید:
«شاید ریشة کلمة قلندر، کلمة «کلانتر» (بزرگتر) به معنی ناظر و ضابط و مباشر است بعد خود در ادامه گفته است اگر چه دو مشکل لاینحل وجود دارد یکی وجود حرف «ق» در ابتدای کلمة قلندر و دوم تخفیف «آ» در کلان.»(3)
4. کلمة قلندر از کلمة قرندل مشتق شده است.(4)
5. لفظ قلندر از شخصی به نام یوسف اخذ شده است و او بوده که اولین بار این لفظ را بعنوان صفت یا لقب برخود گذاشته است.
توضیح آنکه اول کسی که نام قلندر بر خویش نهاد، یوسف نامی از بکتاشیان بود و او را به علت خشونتی که در طبع داشت بکتاشیان از خویش براندند. یوسف در قرن 14 میلادی طریقه و سلسله ای را تأسیس کرد با سنن و آدابی در نهایت دشواری مانند آنکه پیروان این سلسله می بایست همیشه با پای برهنه در سفر باشند و روزی خود را از راه گدایی بدست آورند.
مطرح کنندة این احتمال غیر قابل قبول لغت نویسان غربی می باشند چرا که آنها بیشتر معلوماتشان در خصوص اسلام را از ترکان اخذ کرده اند فلذا هیچگاه دائرة معلوماتشان از آسیای صغیر تجاوز نکرده است.(5)
6. احتمال دارد که قلندر به اعضای جماعتی به نام قلندریه می گفته اند، آنها جماعتی از متصوفة اهل ملامت (ملامتیه) که در قرن 7 هـ . ق در خراسان و شام و بعضی بلاد دیگر شهرت و معروفیت داشته اند، بوده اند. قلندریها غالباً موی ریش و سبیل و سر و ابرو را می تراشیده اند و دلقی از پشم بر تن می کرده اند، از روسای مشهور این طریقه در اواخر قرن 6 هـ. .ق شیخ جمال الدین ساوجی است. طریقة قلندریه در خراسان توسط قطب الدین حیدر انتشار یافت.(6)
7. و بالاخره هفتمین احتمال آن است که قلندر نام جماعتی بوده که غیر از ملامتی و صوفی بوده اند، آنها خود را از قیود تکالیف رسمی و تعریفات اسمی رهانیده بودند و از همه دست کشیده و به دل و جان از همه بریده بودند.(7)
خلاصه آنکه آنچه مسلم است این است که «سابقة» استعمال لفظ قلندر قدیمی تر از شهرت فرقه های مخصوص قلندریه است چرا که بکارگیری لفظ قلندر را در اشعار فارسی قرن 5 هـ. شاهد هستیم.(8) و می بینیم که این لفظ به همة صفات ممتاز آن در شعرهای افرادی چون سعدی و حافظ(9) و پاره ای شعرای دیگر همچون دو بیتیهای منسوب به باباطاهر بکار گرفته شده است.(10) به گونه ای که حتی برخی از شعرا بدین عنوان مشهور بوده اند.
وانگهی شواهد و قرائن بیانگر آن می باشند که کلمة قلندر در آغاز اسم مکان بوده و افراد را قلندری می گفته اند نه قلندر تا آنکه از قرن 6 هـ. ق به بعد این لفظ به معنی شخص به کار رفت و حتی رساله ای به نام قلندرنامه نیز به خواجه عبدالله انصاری منسوب است.(11)
حال با توجه به مطالب بیان شده می توان این معانی را برای کلمة قلندر مد نظر گرفت.
1. نام گروهی از بزرگان قوم
2. چوب گنده و ناتراشیده
3. مردم ناهموار و ناتراشیده
4. از همه جا و همه کسی بریده
5. رها شده از تکالیف و قیود



پاورقی:

1. لغت نامه دهخدا، زیر نظر محمد معین و سید جعفر شهیدی، دانشگاه تهران، چاپ دوم، 1377 ش، کلمة قلندر، ج 11، صفحة 17731.
2. همان.
3. همان.
4. همان.
5. همان.
6. دائرة المعارف فارسی، گروهی، به سرپرستی غلامحسین مصاحب، امیر کبیر، چاپ 2، 1380 ش، چ 2، صفحة 2579.
7. لغت نامه دهخدا، زیر نظر محمد معین و سید جعفر شهیدی، دانشگاه تهران، چاپ 2، 1377 ش، چ 11، صفحة 17731.
8. دائرة المعارف فارسی، ج 2، صفحة 2579.
9. لغت نامه دهخدا، ج 11، صفحة 17731.
10. دائرة المعارف فارسی، ج 2، صفحة 2579.
11. همان.

  • ۹۴/۰۸/۲۸
  • علیرضا شکوری